تبليغاتX
رنجی که می بریم


رنجی که می بریم

وقتی عشق یک نفر میمیرد چیزی جز کار برایش نمی ماند .

 

" شعری از ه . ا . سایه "

چه غریب ماندی ای دل ، نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتــــظار یـــاری ،  نه ز یــــار انتــــظاری

غم اگر به کوه گویم ، بگریزد و بـریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی

چه هــنر به کار بندم که نماند جز غبــاری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست ؟

تو بکُــــش که تا نیفتد دگرم به شـب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناهِ زندگانی

بگـــذار تا بمیرد به بـــرِ تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

ســرِ بی پناهِ پیری به کنار گیر و بگــذر

که به غیرِ مـرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروبِ این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری . . .

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط عباس و سایه| |

 

خاک ایران قرنهاست آلوده شده و نمی خواهیم که باور کنیم .

 " ۱۹۸۴ " گویی زندگی نامه ی ماست که جورج اورول آنرا

 نوشته . در سرزمین ما مرگ تنها اندکی از سهمیست برای

 آنانکه می اندیشند خلاف آنچه باید . چه بیزار شده ام از هرآنچه

 باید و نباید . باید و نباید تلخ ترین زهری بود که پیامبران در کام

 بشریت ریختند . قرنهاست که چوب یکی از این باید و نبایدها

گرده ی مردم این سرزمین را سیاه کرده است . قرون وسطای

سرزمین من کی به پایان خواهد رسید ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:16 توسط عباس و سایه| |

 

واژه ها رنگ باخته اند از فزونی تکرار . قرنهاست که نوشته شده

 اند و بشر آنها را بر زبان جاری ساخته . آیا دیگر بار نباید به دنبال

 واژگانی جدید بگردیم ؟ آیا نباید بشر را نامی دوباره برگزید ؟ آیا

 عشق معنای عشق را می رساند ؟ آیا نباید واژه ای نو برای

 زندگی انتخاب کنیم ؟ زندگی از کجا آمد ؟ چه کسی این واژه را

 برای دوره ی حیات ما برگزید ؟ به جای پیداکردن مفاهیم جدید

 برای واژگان از کارافتاده آیا بهتر نیست آنها را با واژگانی تازه تر

 جایگزین کنیم ؟ واژگانی مانند " دوستت دارم " که به سادگی

 فریبمان می دهند را بهتر نیست که از ذهنمان پاک کنیم ؟

کاش همه ی واژه های دنیا پاک می شدند تا تنها سکوت باقی

 می ماند . شاید که سکوت فریبمان ندهد  شاید .

 

فریبا و سایه

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:25 توسط عباس و سایه| |

بهتر دیدم به جای اینکه خودم از رنج این روزهای میهنم بنویسم این دردنامه ی مسیح رو توی وبلاگ بزارم .

فیلم اعتراف به کارگردانی حسن طائب و تهیه کنندگی سعید مرتضوی در هیچ جشنواره ای زرشک هم نمی برد. مثل فیلم فارسی که آخرش همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود و همه عروسی می کنند در فیلم کذایی اعتراف هم همه به خوبی و خوشی عذر خواهی می کنند و زندگی شیرین می شود و همه از عضویت در حزب های مسله دار استعفا می دهند و مملکت گل و بلبل می شود . شهری که برای دوتار موی رها، پایه های اسلام می لرزذ و از حوزه و مراجع صدها فتوا صادر می شود اما برای تجاوز به دختران و پسران صدا از این حضرات در نمی آید همان به که بازار اعتراف اصلاح طلبان داغ باشد و آرام آرام به حضرات بگویند قدرت پیشکش ، سیاست پیشکش ما به جنبش و جامعه بر می گریدم و از احزاب هم استعفا می دهیم. به گمانم استعفای دو سعید ( حجاریان و شریعتی ) به ابقای دو سعید دیگر (عسگر و مرتضوی ) شرف دارد و بیش از این ها حق اش نیست که ما و رسانه های محدود مان مشغول دامی باشیم که اقتدار گرایان چیده اند. یعنی مشغول شدن به اخبار دادگاه و کابینه و هلو. باید خبرهای مهمتر را پیگیر بود . باید داستان های دردناک تجاوز و دفن شبانه را پیگیر بود . این هم سهم من برای به فراموشی سپردن دادگاه امروز که در راه سبز (جرس) نوشتم: دادگاه، زندان، اعتراف، انفرادی، شکنجه، تعرض، باتوم برای زدن، باتوم برای تجاوز کردن، زندان برای ترس و تنبیه، زندان برای تحقیر، ترور شخصیت در تلویزیون، بزرگان در لباس های مخصوص زندان، مجری ها در لباس های مخصوص بازجویان. خانواده هر روز بی قرارتر از دیروز، کروبی و موسوی نیز افشاگر تر از هر روز. آنقدر قصه و حدیث درد می بارد از خانه که همه انگار یادشان رفته است انتخاب احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور ایران، به جز زندان و زندانی، کشته و قربانی هم داده است، قبرهای دسته جمعی هم به خود دیده است، بهشت زهرا و عزای پنهانی هم داشته است. یعنی این روزها تا آنجا که در توان دولت و رسانه های ملی و غیر ملی و نمایندگان مجلس و تریبون های نماز جمعه می گنجد، خبر از تکذیب تجاوز بود و انکار شکنجه. به گزارش مجلس و دولت و صدا وسیما؛ « حال همه زندانیان خوب است و جملگی در زندان دچار تحولات فکری شده اند و اقرار بر پیروزی باشکوه احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری ایران کرده اند و معترف شده اند که تقلب قصه ای بیش نبود». اما ناگهان تصاویری از قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا بر سایت رسمی جبهه مشارکت ثبت شد و بار دیگر به یاد همه مردم شهر آورد که بازجوها به جز تجاوز مشغول زنده به گورکردن زندانیان نیز هستند. شاید زنده به گور کردن واژه غریب و غلو آمیزی به نظر آید اما وقتی در پرس و جوی های مکرر خانواده هایی که سراغ گمشده های خود را می گیرند به آنها گفته می شود که عزیزانشان در زندان هستند و خبری از مرگ و جنازه هم نمی دهند، آنگاه برای همان خانواده ها قبر و مقداری عدد بالای مشتی خاک و گل ، چگونه می تواند معنای «مردن » را برایشان تداعی کند؟

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:6 توسط عباس و سایه| |

خسته و ناامید و درمانده از خدای زمین و آسمانها ، که نمی توان دید و شنیدش با چشم و گوش

 ؛ دست به سوی خدایی که چشمانم می دید و گوشهایم می شنیدش دراز کردم ولی دوباره و

همیشه باید گفت : آآآه . . . آخر چرا ؟ تقاص کدامین گناه ناکرده و نابخشودنی را باید پس داد ؟

 مگر چه می خواستم از داشتن خدا ، جز شنیدن و شنیده شدن ؛ دیدن و دیده شدن ؟ به خدا که

 هیچ جز این نبوده ست . چه فقیرانه باید زیست کند ، کسی که خدایی ندارد .

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:2 توسط عباس و سایه| |

 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:22 توسط عباس و سایه| |

 

مارگریت : پس تو به خدا ایمان نداری ؟

فاوست :آخر ، موجود دوست داشتنی ،سعی کن بهتر مرا بفهمی . چه کسی جرئت دارد او را نام ببرد و شهادت بدهد که من به او ایمان دارم ؟ همچنین ، چه کسی جرئت دارد حس کند و خطر کند که بگوید : من به او ایمان ندارم ؟ آن که همه را در خود دارد و نگهدار همه هست ، آیا تو را ، مرا و خودش را در خود ندارد و نگه نمی دارد ؟ آسمان آیا سقفی آن بالا نیست ؟ زمین آیا این پایین گسترده نیست ؟ ستارگان جاوید آیا به هنگام برآمدن ما را دوستانه نگاه نمی کنند ؟چشم من آیا چشمان تو را نمی بیند ؟ همه چیز آیا مغزم را و قلبم را به سوی تو نمی کشاند ؟ و آنچه مرا به سوی تو می کشد ، دیدنی باشد یا نباشد ، آیا رازی جاودانه نیست ؟ . . . هر اندازه هم که او بزرگ باشد ، روحت را از آن پر کن . و اگر از این احساس خود را خوشبخت یافتی ، آن را هر جور خواستی بنام : خوشبختی ، دل ، عشق ، خدا ! من برای آن هیچ نامی ندارم . عمده احساس است ، نام چیزی جز همهمه نیست ، دودی ست که بر فروغ آسمانی پرده می کشد .

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:52 توسط عباس و سایه| |

 

همه چی ، همه چی از یاد آدم میره ، مگه یادش که همیشه یادشه   .

 " ح . پ "

میگن اینقدر تو خیال زندگی نکن   ،  واقعیت     یه چیز   دیگه س  . ولی  

  واقعیت  ها   خیلی  زود   به  خاطراتی   تبدیل میشن   که از خیال هم

خیالی ترن . حتی  بیشترشون  رو   برای   همیشه   فراموش می کنیم ،

انگار که اصلن وجود    نداشتن .

اگه خیال رو از زندگی لحظه ای جدا کنن  ، اونوقت میبینن که چه دنیای تاریکی

 داریم .

و خیال تنها دلیل ادامه ی زنده بودنم است .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:36 توسط عباس و سایه| |

 

چه خوشبختند حیوانات

 

 نه در دل به کسی آرزومندند و نه دل در گرو کسی می بندند

 

آنها تنها یک چیز را می دانند و آن را به بهترین نحو ممکن انجام

می دهند

 

و ما همه چیز را میدانیم و هنوز نتوانسته ایم مرهمی بر

رنجهایمان بیابیم

 

و من خودم را چقدر ناتوان تر از آنها می بینم

 

 آیا ما واقعیت داریم یا خیالی بیش نیستیم ؟

 

و واقعیت چیست ؟

 

آیا ما هستیم ؟

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:4 توسط عباس و سایه| |

 

کتابی دارم می خونم که مدتها بود دنبالش می گشتم . فکر کردم بعضی از جمله هاشو اینجا بیارم خوب

باشه .

سرودهای تراویده از طبعی بیش از حد آتشین

 

نواهای جویده بریده ی برآمده از دهانی لرزان ـ

 

گاه ارزانی مرگ و گاه در خور آفرین ـ

 

همیشه به غرقاب فراموشی  فرو رفتنی اند

 

اما نغمه هایی نه چندان درخشان

 

زائیده ی بیدارخوابیهای دراز

 

گوش آیندگان را بهتر نوازش خواهند داد

 

آنچه با شتاب می بالد به پایان خویش بسیار نزدیک است ( البته تو

کتاب به این صورت ترجمه شده :آنچه پُر تند می بالد به پایان خود

بسیار نزدیک است )

 

ولی تاج افتخاری دیر رس با گذشت زمان گرانمایه تر می گردد

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:8 توسط عباس و سایه| |


Design By : Night Skin